سرگذشت درد ناک «لیلای نازنین» # - August 20, 2006 05:58 PM
از:رویا حکیم دخترخاله «لیلای نازنین»
ASHK865-.jpg
ماهمه گریان عاقبت «لیلای نازنین» هستیم فقط خدا بداد مابرسد

سلام
من تازه با این وبسایت خوب شما آشنا شدم و ایکاش سالها پیش از وجود این روش درمانی بدون دارو مطلع میگشتم، تا اینهمه خسارات مالی و نقص عضو و خطر مرگ به این وضع برایمان پیش نمیامد. این خاطرات تلخ را هیچ وقت فرموش نمی کنم... «لیلای نازنین»ی 16 ساله ی ما در سن 10 سالگی که سرحال و شاداب بود و سرشار از انرژی، جست وخیز، در ناحیه ی شکم احساس مختصر درد کرد، مادر و پدرش جهت رفع آن به دکتر مراجعه کردند و دکتر احتمال داد که از آپاندیسش باشد، «لیلای نازنین»ی عزیز ما را به مرکز طب کودکان تهران جهت عمل و چکاپ و بررسی فرستادند وسپس تحت داروهای مختلف برای درمان قرار گرفت(که کاش اصلا شروع نمیکرد) ولی در عمل متاسفانه آنها شکم درد مختصر «لیلای نازنین» را تبدیل به تومور بدخیم و سرطانی کردند و نام آن را ویلمز گذاشتند... سرنوشت «لیلای نازنین» طبق آن چیزی که دکترانش رقم می زدند بسیار بد شد...

«لیلای نازنین» در درد و رنج

«لیلای نازنین» در درد و رنج
با وجود مصرف انواع دارو ها، آنها کلیه ی راستش را در آوردند و نمونه اش را به آمریکا فرستادند و «لیلای نازنین»ی عزیز ما درسن جوانی نافص العضو شد و نیز آپاندیسش را هم جراحی کردند... وبعد باز هم او را تحت شیمی درمانی قرار دادند و گفتند بیشتر از 6 ماه زنده نخواهد ماند ودوام نمی آورد... این بیچاره از چاهی به چاه دیگر سرنگون میشود و همچنان درگیر است. اون روزهای تلخ لعنتی و نحس را هرگز فراموش نمی کنم .. دلشوره ها،درد «لیلای نازنین» و داروهایی که «لیلای نازنین» استفاده می کرد و روز به روز ضعیفتر می شد، روزهای تلخی بود که فراموش شدنی نیست... من به خوبی در خاطرم هست که وقتی پزشکان جراحش به او نام یک بیمار سرطانی بدخیم را نهادند ، من در اینترنت در رابطه با نوع مریضی اش سرچ کردم و هیچ کدام از علائمی که به «لیلای نازنین» نسبت داده بودند را نداشت،

ولی در طول شیمی درمانی و طی داروهای قویی که او استفاده می کرد، چهره اش روز به روز بیمارگونه می شد و ما به این باور نزدیکتر می شدیم که او چنین بیماری را دارد... «لیلای نازنین» نزدیک به 6 ماه وشایدم بیشتر تحت شیمی درمانی قرار گرفت و نزدیک به 15 کیلو کاهش وزن پیدا کرد،
پلاکت های خونش به شدت پائین آمد، بسیار لاغر شده بود، بدنش خالهای قهوه ای ریخته بود و در خانه از ماسک استفاده می کرد،
چرا که گفته بودند هوا هم برای او سم است و ممکن است ویروس های درون هوا را بگیرد و این ویروس ها به علت مقاومت پائین بدن «لیلای نازنین»،
تبدیل به انگلی سخت و غیر قابل علاج می شدند که خدا رو شکر «لیلای نازنین» انگل نگرفت...
مادر پدر «لیلای نازنین» که دیدند وضعیت «لیلای نازنین» روز به روز به جای اینکه بهبود پیدا کند، بدتر و بدتر می شود، تصمیم گرفتند او را با رضایت خودشان از این دوره بیرون بکشند و او را به این صورت عذاب ندهند...
«لیلای نازنین» 2 ماه اول حال مساعدی نداشت و به علت اثرات مخرب دارو ها در این دو ماه نوع تغذیه اش هم تغییر کرده بود و معده اش هر چیزی را قبول نمی کرد،
تا اینکه 1 سال گذشت و «لیلای نازنین» کم کم حال بهتری پیدا کرد، آن روزها خبر از هم تختی های «لیلای نازنین» مثل ملیکا و چند تن از هم تختی هایش که با او شیمی درمانی را شروع کرده بودند، می رسید همه شان زیر فشار قرص و دارو ضعیف شده بودند و همه متاسفانه درگذشتند...

و مادر پدر «لیلای نازنین» خوشحال بودند که فرزندشان را از آن لیست بیرون کشیدند و در سرنوشت «لیلای نازنین» تغییر کرده است و اینکه بهترین تصمیم را در آن شرایط حاد گرفتند. تقریبا 6 ماهی بعد ترکه «لیلای نازنین» در شرایط مناسبی بود، دکتر جراحش به مادر «لیلای نازنین» زنگ زد و حال فرزندشان را پرسید و مادر «لیلای نازنین» شرایط و وضعیت رو به بهبودی «لیلای نازنین» را گزارش داد، دکترجراحش با حرفهایش ته دل مادر «لیلای نازنین» رو خالی کرد و گفت این بیماری به صورت نهفته است و اگر زودتر برای چکاپ و ... نیاورند، شرایطش سخت تر می شود و دیگر کاری نمی توانند انجام دهند. مادر «لیلای نازنین» با خودش خیلی کلنجار رفت که آن روزهای وحشتناک را برای «لیلای نازنین» به وجود نیاورند ، از طرفی خود «لیلای نازنین» هم راضی به رفتن نبود و ... اما طی 2 هفته و زنگ مجدد دکتر جراحش ، تصمیم گرفتند که بار دیگر به بیمارستان بروند و از وضعیت فعلی «لیلای نازنین» مطلع شوند... و دکترانش پس از آزمایشهای متعدد ، خبر وجود تومور را در ناحیه ی شکمش دادند و وضعیتش را اورژانسی گزارش دادند و گفتند طی همین امروز فردا باید در لیست عمل قرار گیرد..انگار همه چیز از نو داشت آغاز می شد ، اما با شرایط بدتر... به هر حال «لیلای نازنین» را از لحاظ روحی و جسمی برای عمل مجدد آماده کردند. بیچاره «لیلای نازنین» قشنگ ما، در سن 13-12 سالگی سومین عملش را انجام می داد...
طی این عمل کل شکمش را پاره کردند و تومور لعنتی را که بنا به گفته ی پزشکان 800-900 گرم بوده،از شکمش خارج کردند و گفتند اگر کمی دیرتر مراجعه کرده بودید ، «لیلای نازنین» از دست رفته بود و عملش حیات بخش بود،
استرس و گریه ها و اشکهای آن روز را هرگز فراموش نمی کنم... بعد از آن عمل بلافاصله «لیلای نازنین» تحت شیمی درمانی قرار گرفت...
و روز از نو و روزی از نو... نزدیک به 6 ماه «لیلای نازنین» شیمی درمانی شد و باز خانواده اش برای زنده ماندن «لیلای نازنین» او را از وسط شیمی درمانی بیرون کشیدند و «لیلای نازنین» 2 سال بعد از آن راحت زندگی کرد ...
هر روز مادر پدرش نگران رشد این تومور بودند و نگران از اینکه عمل بعدی کی خواهد بود و «لیلای نازنین» از قبل اعلام کرده بود که من دیگر نمی توانم آن شرایط سخت دارو و نسخه های دردناک و آزمایشهای مکرر را تحمل کنم..."
از طرفی مادر پدرش اصلا از نوع بیماری «لیلای نازنین» وو بدخیم بودنش اصلا به «لیلای نازنین» چیزی نگفته بودند تا روحیه اش را از دست ندهد" در این 2-3 سال «لیلای نازنین» گاهی از ناحیه ی شکم احساس درد می کرد،
اما این دل درد دلیل موجهی برای وجود تومور ویلمز، آن هم از نوع بدخیمش نبود... چرا که او در شرایط نرمال "زمانی که تحت دارو و شیمی درمانی و جراحی قرار نمی گرفت" نه شکمش گنده شده بود، نه تب 39 درجه داشت نه استفراغ مکرر داشت و نه هیچ علائمی که نشان دهد او چنین بیماری را دارد ...
تا اینکه در اردیبهشت امسال «لیلای نازنین» شکم درد غیر قابل تحملی پیدا کرد و ناچارا به مرکز طب کودکان امام خمینی تهران مراجعه کردند و پس از آزمایشهای مکرر، دکتر جراحش گفت از دست من برای عمل او کاری بر نمی آید و حجم تومور در حدی نیست که ما با دارو کوچکش کنیم و آن را برداریم...

اون تومور روزهای اولی که در بیمارستان بستری بود،با چشم دیده نمی شد ولی یک هفته بعد، از سمت راست شکمش بیرون زده بود و با چشم کاملا مشخص بود... برای همه ی ما آن روزها پر از اشک و التماس به خدا و دکتران جراح بود و اینکه هرطور شده آن را جراحی کنند و انگار روزگار شرایط سخت تر و غیر قابل باوری را پیش روی چشمانمان ما و خانواده اش قرار داده بود... بعد از آزمایشهای مکرر و تصمیمات جدید در کمیسیون پزشکی، کادر جراحی احتمال 50-50 را به مادر و پدر «لیلای نازنین» گزارش دادند و گفتند ما تلاشمان را می کنیم،
امیدواریم که بتوانیم او را نجات دهیم و «لیلای نازنین» را برای انجام عمل به اتاق عمل بردند و "شاید باورتان نشود که چه شرایط سختی را در آن روزهای نحس پشت سر گذاشتیم...
همه ی آن روزها برای همه مان، پر از اشک و متوسل شدن به ائمه بود و نذر و دعا و... که «لیلای نازنین» بتواند عملش را با موفقیت انجام دهد ...
"خدای «لیلای نازنین» بار دیگر «لیلای نازنین» را به ما بخشید ، طبق گفته ی پزشکان توموری 1200 گرمی را از شکمش بیرون در آوردند و فقط توانستند 80 درصد تومور را از شکمش خارج کنند و 20 درصد باقی مانده ، به علت نزدیک بودن به عروق قلبش درون شکمش باقی مانده..
«لیلای نازنین» بعد از آن عمل ظرف 2 هفته 7 کیلو کاهش وزن پیدا کرد و بسیار بسیار ضعیف شد، مدام بالا می آورد، حتی بدنش سرم را هم قبول نمی کرد، دکتران شیمی درمانی را با آن وضعیت وحشتناک «لیلای نازنین» پیشنهاد دادند و «لیلای نازنین» تحت هیچ شرایطی نپذیرفت..
«لیلای نازنین» حتی دیگر رو پای خودش از روی ضعف نمی توانستد بایستد و 3 هفته در بیمارستان با سرم و داروهای سنگین سر کرد...
در این بین خانواده اش کمی حال «لیلای نازنین» ظاهراً بهتر شد، به علت اصرار های «لیلای نازنین» به خانه آوردند و «لیلای نازنین» این بار استفراغ امانش را بریده بود و در ناحیه ی شکم احساس درد می کرد...
این بار دیگر به این باور رسیده بودیم که «لیلای نازنین» یک مریض سرطانی، آن هم از نوع بدخیم است؛ چرا که تمام علائم تومور ویلمز را داشت و دکتران قطع امید کردند و گفتند: دیگر کاری از دست ما ساخته نیست و بهتر است دیگر نیاوریدش، چرا که تومور در ناحیه روده و معده اش هم پیش روی کرده و روز به روز پیشرفت خواهد کرد و کل بدنش را خواهد گرفت... حال «لیلای نازنین» روز به روز بدتر می شد ظرف 2 هفته وزنش از 40 کیلو به 28 کیلو رسید، شکمش هر روز متورم تر می شد و هیچ چیز حتی آب هم نمی توانست بخورد ، حتی گاهی سرم را هم با درد فراوان بالا می آورد، زیر چشمش گود افتاده بود و سیاه شده بود، تب 39 درجه داشت و درد شکم را همیشه داشت... تنها امیدمان خدا شده بود، هر روز «لیلای نازنین» را می دیدیم که وضعیتش بدتر و بدتر می شود و انگار همه چیز داشت به پایان می رسید، مادر پدرش هر روز آه و گریه،«لیلای نازنین» هر روز درد و ما هر روز دعا ... هر روزمان شده بود «لیلای نازنین» و امیدمان را از دست داده بودیم، انگار فقط دکترها خوشحال بودند که بیمارشان همان علائمی را داشت که 6 سال پیش تشخیص داده بودند... دکترها به مادر پدر «لیلای نازنین» نسخه مورفین +پتدین+آرام بخش ها و مسکن های قوی داده بودند که "دور از جونش" این روزهای آخر فقط تزریق کندو بی درد تمام کند... نمی دانم حسم را چگونه بیان کنم، روزها و شب های پر از استرس و نگرانی را پشت سر می گذاشتیم ، روزهایی که دیگر انتظارش را داشتیم که «لیلای نازنین» بین ما نباشد و ما گاهی که شیون هایش را می دیدیم از خدا می خواستیم که اصرار های ما برای ماندنش را نا دیده بگیرد و او را از این درد رهایی بخشد...
دیگر تمام دکترها و بیمارستان از او قطع امید کردند و دیگر اورا نمی پذیرند و بستری نمیکنند زیر او را ماندنی نمیدانند، تا اینکه به صورت معجزه آسا من در اینترنت به دنبال شفایافته ها گشتم و اینجا بود که نور امیدی اول برای من و خانواده ام و بعد برای خانواده ی «لیلای نازنین» ظاهر شد ... انگار خدا به «لیلای نازنین» نظر کرده بود و می خواست که فرصت دوباره زندگی کردن را به او بدهد... آن شب به یاد ماندنی را برای همیشه در ذهنم ثبت کردم... خوشحالی تمام وجودمان را گرفته بود... واقعا غیر قابل توصیف بود، جناب پرفسور خرسند همه دکترها و بیمارستانها که شش سال تمام به « لیلای نازنین » ما دارو میخوراندن حالا اورا جواب کرده اند، تورا خدا شما مارا جواب نکنید، میدانم که خیلی دیر شمارا پیدا کرده ام و آنوقت که سرپا و شادمان و پرانرژی بود برای درد مختصر معده بشما مراجعه نکرده ایم که ایکاش آنموقع شمارا می یافتیم، امید ما بعداز خدا بشماست.
حالا من در سایت غذادرمانی خواندم و باکار پروفسوری آشنا شده بودم که بیماران صعب العلاج را مداوا کرده بود و مداوا کردن مریضی «لیلای نازنین»، گویی برای او اشاره ای بیش نبود.اصلا باورم نمی شد که خدا اینگونه نور رحمتش را سایبان «لیلای نازنین» کرده... من آن شب به طور خلاصه مریضی «لیلای نازنین» را برای دکتر خرسند توضیح دادم و ایشان این نوید را به ما دادند که اگر عمرش رو به دنیا باشد، با دستان توانگرش به «لیلای نازنین»ی ما سلامتی را هدیه می دهد... آن شب برای من و خانواده ام خانواده ی «لیلای نازنین» ، مثل داستان های باورنکردنی عجیب و خوشحال کننده بود و در دلمان پرواز می کردیم.
من بلافاصله این خبر را به خانواده اش دادم و خودم هم فردای آن روز به خانه شان رفتم و این خبر مسرت بخش را به خود «لیلای نازنین» نوید دادم... شعف را با آن حال رنجور و بی رمق «لیلای نازنین» در چشمانش می دیدم... درمان را الان چند روزی است که آغاز کردیم و خدا رو شکر حال «لیلای نازنین» هر روز رو به بهبودیست...
«لیلای نازنین»یی که دکترها فقط و فقط با دارو بدنش را ضعیف کرده بودند و بیماری را با داروهای خطرناک به او تزریق کرده بودند،اینک با دستان شفابخش پروفسور خرسند، بیرون می کشیم و به این کابوس شوم خاتمه می دهیم... از مادران و پدرانی که فرزندشان را به هر دلیلی تحت دارو و درمان قرار می دهند ، این را در نظر بگیرند که 6 سال استفاده از دارو برای درمان «لیلای نازنین» جز تولید بیماری های مختلف برای «لیلای نازنین» چیزی به همراه نداشت... دارو در این چند سال بدن «لیلای نازنین» را نسبت به بیماری ضعیف کرد و بیماریی که از ابتدا وجود نداشت، به «لیلای نازنین» عرضه کرد... به نظر من خداوند هر دردی را که می دهد، درمانش روی زمین هست، فقط کافیست چشمانمان را به چیزهای طبیعی که در زمین وجود دارد،باز کنیم و از آن برای از بین بردن بیماری ها استفاده کنیم، چرا که دارو یک چیز نسبی است و قطعا و یقیناً پر از عوارض است و هیچ کمکی برای درمان بیماری نمی کند، فقط بیماری را مخفی می کند و درمان واقعی را به تاخیر می اندازد.
این شرح حال تلخ را برای آگاهی عموم مینگارم تا شاید این راه خطرناکی که ما اشتباها طی کردیم را کسی نرود و
با تشکر از خدای خوبم که مرا با وبسایت دکتر خرسند و مطبشان آشنا کرد تا با نسخه های شفابخششان به «لیلای نازنین» و امثال «لیلای نازنین» عمری دوباره ببخشد و با تشکر فراوان از آقای پروفسور خرسند و سیما جان که تمامی زحمات ما، با ایشان است.
با تقدیم احترام - رویا حکیم دخترخاله «لیلای نازنین»
*- برروی عکس ها که کلیک کنید بزرگ میشوند
* - بعدا اعلان کردند که: لطفا عکس مرا فعلا بردارید و نیزاسم دخترخاله مرا به « لیلا نازنین» تغییردهید بسیارسپاسگزارم

HomePageصفحه اصلی