زمستان سرد لندن - March 1, 2005 02:17 PM
(خاطره تکمیلی مربوط به مقاله «سفرمرگ» )

من دریک زمستان سرد(دیماه) به لندن رفته بودم وقتی پرفسور متخصص جراح
کلیه تقریبا حرف آخرش را زد که زودتر تن به عمل جراحی بدهم و کلیه چپ را خارج کنند درشرایطی که روی کلیه راست هم نمیتوانند حساب کنند، و نه
فقط روی زندگیم نمیتوانند تضمین دهند، بلکه آشکارا ازبدترشدن وضعم هم اشاراتی دارندوطوری نگاه میکنندکه انگارباکسی حرف میزنندکه تا ماه
دیگردراین دنیا نیست!! و از بی چاره ای کار، هیچ گزینه دیگری هم برایم ندارند،

لـرزیـدن در هوای گـرم اتاق

من درآن اتاق با تهویه مدرن و گرم، بدون کنترل میلرزیدم، شاید از اوج عصبانیت و بیچارگی میلرزیدم! و این تخت و پتوی
بیمارستانی هم کمکی نمیکرد، من ازدرون میلرزیدم، بناچاراز تخت پائین آمدم تا آن شوفاژ بزرگی که سرتاسر زیر پنجره اتاق را گرفته، یک امتحانی بکنم که آیا روشن و گرم است؟، و اگر هست پس من چرا میلرزم، کمی در کنارش بایستم شاید لرزش درونم را کنترل کنم
و همزمان که بسوی شــوفاژ قـدم برمیداشتم هم با خودم مثل دیوانه ها حرف میزدم
با خود حرف میزدم «آخه من که سیگاری نیستم!! آخه من که مشربخوارنبوده ام!!آخه از من سنی نگذشته هنوز!!چرا باید چنین وضعی داشته باشم، چراراه حلی برایم نیست؟؟
آیا اینجا نقطه پایان تلاشها است؟؟!!
آیا علم پزشکی یعنی همین؟؟!!
آیا بالاترین دانش، یعنی همین؟؟!!
آیا کلیه های من، واقعا فاسدهستند؟؟!!
این کلیه ها ازچی فاسد شده اند؟؟!!
درحین گفتن این جمله بودم که به شوفاز دست زدم و اون گرم هم بود!! و همزمان هم پرده اتاقم را پس زدم، در منظره بیرون برف سفید همه جا را گرفته بود،
من برای اولین بار بود که برف میدیدم،
البته درفیلمهادیده بودم و برف بازی مردم و خنده و تفریح جوانان درروزهای برفی را فقط درفیلمها و خبرها دیده بودم اما شخصا تا آن موقع تجربه نکرده بودم و برف را از نردیک ندیده بودم،
چون زمستانها درخرمشهر و آبادان برفی نمی آمد و درتابستانها که فرصت مسافرت هم دست میداد،درشهرهای دیگر ایران برفی نمی آمد،
دیدن برف و اینکه زمین و درختان پوشیده ازبرف شده بود برایم جالب بود،
دوست داشتم دربرفها بازی میکردم و حداقل میدویدم، اما من چرا اینجا خودم را زندانی کرده ام؟!
من چرا دراین اتاق گرم، ازسرما میلرزیدم؟؟!!درمنظره بیرون درختی پرشاخه بود که چون زیر برف پوشیده بود، شبیه به نقاشی های جالب شده بود،
در همان حال « فاخته ای» با پرزندن هایش که ازیک طرف شاخه به طرف دیگر همان شاخه نشست جلب توجه ام کرد، و دیدم که آنها دوتا بودند و یکی از دست دیگری که به سمتش میرفت، فرارمیکرد،
و با هم بازی میکردند، خوب که دقت کردم متوجه شدم که مثل کبوترهای « بیژن »، که با جفت خود عشقباری میکنند،
این «فاخته ها» هم با غب غبی که در گلو می اندارند و صدائی که درمی آورند به سمت ماده خود پیش میروند، ماده هم با ناز و به ظاهر بی میلی، کمی فاصله میگیرد،!
ولی درعمل زیاد هم دورنمی شود تاجفتش به عشقبازی ادامه دهد، من این منظره ها را درخانه خودمان درایران با کبوترهای بیژن زیاد دیده بودم،

شـکـوه به درگاه خــدا

و از لذتی که این « فاخته ها» در آن هوای سرد و پربرف، ازلحظه های خود میبردند،
هم لذت میبردم و هم حسرت میخوردم،و در اوج درماندگی به خـدای خود میگفتم خداوندا چرا من نباید باندازه این « فاخته ها» از این نعمتی که آفریده اید هوای سرد و برفی، لذت ببرم؟؟!!
آنها مگرچه کرده اند که سالم هستند و من مگرچه کرده ام که مریض هستم و مستحق تخت و بیمارستان و زندان دراین اتاق؟؟!!

هنوز این شکوه درمن به پایان نرسیده بود که جوابم را یافتم!!فرق من و این فاخته ها و اون کبوتران ورزیده بیژن در آنست که من پلو زیاد خورده بودم!!من پخته زیاد خورده بودم،( و تجربه چند سال قبل که در داستان کبوتران تعریف کرده ام همه بیادم آمد)، و با خود گفتم که من اگر برای مدتی از هرچه پختنی است و ازهرچه غیرطبیعی است پرهیزکنم،
چه ضرری می یابم؟؟ من که تا حالا همه راههای کلاسیک درمانی را پیموده ام و همه تجربه های دیگران در پزشکی را پیوده ام و سه بار تحت تاثیر همین متخصصین،
تن به عمل جراحی داده ام که گفته بودند کلیه هام سنگ دارد و نداشت و عیب کار م به آن مربوط نبود،
پس ازکجا معلوم که عیب کار من به بیرون آوردن کلیه مربوط باشد؟؟!!، این شــک بـزرگ و بی پاسـخ و این دیدن فاخته ها و تداعی داستان کبوتران همه، و مطالعه شاهنامه و تغذیه نیکانمان و....همه با هم گره خورد و با خودگفتم، من از این بیمارستان لعنتی بیرون میروم، روزه میوه خواری میگیرم همانطورکه نیاکان ما تغذیه میکردند،
من که دیگر چیزی ندارم که ازدست بدهم، همه دراین مدت آب پاک ریخته اند روی دستم !!
همه آنهائی که سالیان دراز این درسهاراخوانده اند و سالیان دراز با آدمهائی ازقبیل من سروکار داشته اند، نتوانستند مرا قانع کنند که کاری که میکنند صحیح است و به من سلامتی میدهد و راه حلی برایم ندارند! پس من از چه ضرری باید نگران باشم؟
من این تجربه تغییر خوراک م را اجرا میکنم یا دراین حرکت من، راه حلی نهفته است و من به آن پی خواهم برد،و یا نتیجه ای در بر ندارد و من که به هرحال به سمت مرگ میروم، لااقل دربیرون باشم و این تجربه راهم پشت سرگذاشته باشم،
بااین تحلیل از وضع خود،و اتخاذ تصمیم قاطع به ترک بیمارستان، درمن یک نیروی عجیبی پیدا شد، و هماندم سرما ازتنم پرید!! که شوفاژ گرم و پتو و تخت بیمارستانی نتوانسته بود مرا گرم کند مگر دلخوشی به پیدا کردن راهی برای اجرا و خیلی قوی تر شدم،
سرنرس بخش که ازجلو اتاقم ردشد و من را درحال پوشیدن لباس دید آمد دراتاق و پرسید چه میکنی؟،
گفتم تصمیم گرفتم که جراحی نکنم؟؟
برخلاف انتظارم او هم خوشحال به نظرآمد، و فوری از اتاق بیرون رفت ولی خیلی زود با یک جعبه پرازدارو بازگشت، وشروع کرد به توضیح دادن که از کدوم کپسول و کی چقدربخورم و ازکدام دارو و کی چقدر و چطوری بخورم،
و هفته ای دوبار برای آزمایش وضع ادرار و کلیه هام و بررسی اثرات داروها به او مراجعه کنم. و مکرر میگفت که «گود لاک» که معادل فارسی آن ما میگوئیم « خدایاریت کند ».

تغییر خورک روزانـه

من که ازقبل تصمیم گرفته بودم که هیچ نخورم مگر طبیعی و میوه، طبق مطالعات زیادی که در احوال ایرانیان باستان کرده بودم، و عملا هم میدیدم که حیوانات عظیم الجثه مثل قیل، شتر، گاو، کرگدن، زرافه و ... غذاهای مارا که نمیخورند ولی از استخوانبدی خوب و از عضلات خوب و از .... خوب بر خوردارند پس نکند عادت غذائی ما موجب بیماریها میشود همانطور که در ازمایش کبوتران بیژن با غذاهای انسانی خودمان، انهارا مریض و علیل کرده بودم
پس این وداروها را که خانم نرس با اب و تاب توضیح میدهد را به کناری خواهم گذاشت،
اما به سرنرس خانم «جیبسون»هیچ نگفتم(ازبس بعدها به او مراجعه کردم وسراغش را ازهرکسی میگرفتم،اسمش را تا حالا که ده ها سال از ان تاریخ گذشته در یادم مانده است) و برعکس وانمودکردم که به حرفهاش گوش میدهم و عمل میکنم ولی هرهفته دوبار را برای آزمایش وضع کلیه ها خواهم آمد،
چون اینگونه آزمایشات با خوردن سرکارندارد پس ضرری هم نخواهد داشت!.

با این تحلیل، بیمارستان را بدون هیچ عمل جراحی ترک کردم،
من اتاق کوچکی زیرشیروانی درخانه یک ایتالیائی نسب درشمال لندن داشتم، همه داروها را به زیر تختم پرت کردم
و به میوه خواری و طبیعی خواری که سالها بدان فکرکرده بودم پرداختم و عجیب اینکه از روز اول حس میکردم هرروز بهتر میشوم ولی به سرعت وزن کم میکردم!
کم شدن وزن نگرانم میکرد، ولی خوب شدن حالم، به من امید میداد که راهم درست است،
دردهای وحشتناک کمر روزبه روز کم شد و ناپدید گشت، اما من هم چنان لاغرشده بودم که همه لباسهایم به تنم زار میزد و گشاد شده بود!
ولی وقتی بیادم می آمد که کبوترهای زندانی شده «بیژن» هم از پلو(برنج پخته) چاق بودند اما مریض!!
من هم حتما درآن گوشتهائی که حالا ازدست داده ام مریضی پنهان بوده است که چون به نسبت آب شدن وزنم،
حالم بهتر میشود!درپاهام قدرت بیشتری حس میکنم، حرکت کردن و ثابت نبودن را بیشتر دوست داشتم، هردو روز یکبار هم آزمایش ادرار میدادم که هرروز از روز دیگر بهتر نشان میداد وخانم «گیبسون» که من یک روزبرای آزمایش و روز دیگر برای دانستن نتیجه آزمایش اورا میدیدم مکرر میگفت که چه خوب شدی و دارو ها چه خوب بر تو اثرکرده اند!!

حـیـرت خـانـمهای نـرس انگلیسی

من تا سه هفته چیزی نگفتم که من داروها را نخورده ام، هفته چهارم که متکی به نفسم زیادترشده بود،
و سرحالتر هم بودم و وزنم هم کمی روبه افزایش گذاشته بود، تا خانم «گیبسون» مثل همیشه از عمل کرد داروها درشگفت شده بودو به زبان آورد، به او گفتم که من تاحالا یک دارو راهم نخورده ام،!!
باورش نمیشد، و خیره درچشمانم شد، دست کردم درجیبم و پاکت کشمش و گردو و قیسی و فندق خام را بیرون آوردم و نشانش دادم،
که من فقط تغییر غذائی کردم و درخانه هم انواع میوه دارم، او بیشتر متحیرشد که این فکرچگونه به من راه یافته است، و ازآن مهم تر چگونه با این اعتقاد قاطع پی گیری کرده ام،
ازآن لحظه به بعد بطورآشکارا میدیدم که رفتارش با من از حالت، نرس و مریض به حالت نرس ودانشجو یا دکتر تبدیل شد و سئوالاتی درمورد تحصیلات و تجربیاتم میکرد و کنجکاوانه میپرسید!!
و هرکس از همکارانش به اتاقش وارد میشد، باآب و تاب از روشی که من درپیش گرفتم و بخصوص اینکه هیچ کدام از داروها را نخورده ام به آنها میگفت،
و آنها که همه وضع من را میدانستند و شاید پشت سرم همواره قبلا پچ پچ کرده بودند و حتما دلسوزی هم کرده بودند، با حالت شگفت زده به من نگاه میکردند،
درهفته بعد هم همه داروها را که اصلا درجعبه باز نشده بود به آنها پس دادم.( اونها میخواستند داروهای جدیدشان را روی من بیچاره ازمایش کنند که تاثیرش چگونه است؟ مرا کشت یا بهتر کرد و یاد بگیرند)
ملاحظه بفرمائید، همان کلیه هائی که بزرگترین متخصصین کلیه، بر فاسد بودنشان تاکید داشتند و میبایست بسرعت با عمل جراجی احمقانه از بدنم بیرون اورند و عملا مرا ناقص کنند، تا کنون که نزدیک به نیم قرن از آن تاریخ میگذرد، برایم کار میکند و نه فقط فاسد نبود بلکه بهترین کلیه و پالایشگاه تن من است، برای همین است که باید به همه بیماران تذکر بدهم که فورا خودرا ناقص نکنند و راههای بی خطر و پرفایده مارا هم طی کنند


( خاطره تکمیلی مربوط به مقاله


«وکشفی بزرگ سفرمرگ»