تجربه تغذیه کبوترها - May 22, 2005 03:20 PM

مطلب تکمیلی مقاله سفرمرگ و کشفی بزرگ

«« داستان کبوتران با فرمت آزاد »»

داستان کبوتران خاطره ای از دوران کودکی در من رشد کرده و بالنده شده،و مرا از بیماری و مرگ رهانیده است،و انشالله مردم دنیا را هم از این تجربه و پژوهشها، از بیماری، برهاند.

ما درخرمشهر خانه نسبتا بزرگی داشتیم که به سبک قدیم دور تا دور حیاط بزرگ آن 6 اتاق خیلی بزرگ بود بطوریکه اتاق قسمت شمالی آن دارای 5درب ورودی بود و درپیش روی آن،یک ایوان بلند، ودرضلع های غربی و شرقی خانه،
تعداد سه سرداب یا زیر زمین بزرگ بود که درآن هوای گرم خرمشهرمی توانستیم میهمانی هم درآن برگزارکنیم، و با طرحی سنتی و عجیب، درآن تهویه مطبوع طبیعی از طریق بادگیرهای مخصوص برقرار بود



در وسط حیات، نخل خرمای بلندی داشتیم که(میوه آن) خارک و خرمای خیلی شیرینی میداد که با گذشت ده ها سال از آن تاریخ، همچنان حالا هم مزه آنرا حس میکنم چون تا یاددارم زمان زیادی ازوقت کودکی من بربالای آن درخت سپری شده که چشم اندازجالب داشت همه جاهای دور را میتوانستم از روی آن نخل خرما ببینم



متاسفانه این خانه و تمام اثاث و محتوای آن حتی مصالح آن، کامل درجنگ عراق علیه ایران،از بین رفته و تبدیل به یک زمین شده است !!و انشاالله روزی تبدیل به مدرن ترین بیمارستانها شده و بروش نوین «زنده خواری» به منظور بیداری و «تقویت» «سیستم خوددرمانی بدن»(کشف نو)، همه بیماریهای عادی و صعب العلاج و لاعلاج مردم جهان را،



از تن شان دفع کند و زندگی دوباره بخشد.

دراین خانه بزرگ و باآن طرح سنتی واصیل وپرخاطره، برادربزرگم «بیژن» کبوترهای زیادی را نگهداری میکرد،بیش از 30 یا شاید40کبوتر داشت

Kabotar.bmpKabotar.bmpKabotar.bmpKabotar.bmp


ظاهرااین کبوتران استثنائی بودند، زیرا آنچنان ورزیده و زرنگ بودند که ساعتهای زیاد پرواز میکردند(گاهی به بیش ار 8ساعت یکنواخت درهوا بودند یعنی از صبح زود تا نزدیک غروب،خیلی خارق العاده بودند) ودرآسمان خانه ما بسیار اوج میگرفتند که کم کم ناپدید میگشتند که باچشم عادی دیده نمیشدند،



و برادرم همراه با دوستان هم سن و سال خود بر بام خانه به آنها تماشا می کردند و ازهنرنمائی های آنها بحث می کردند، هریک از کبوتران را با اسم ویژه می نامیدند




این خاطره را که میخواهم بیان کنم مربوط به زمانی است که شاید من 8یا9ساله بودم که یک روزبا اعضای خانواده، بصورت پیک نیکی در ایوان مقابل اتاق موسوم به اتاق 5دری، خانه، ناهار میخوردیم



و برادربزرگم«بیژن»(14ساله)عادت داشت، قبل ازغذاخوردن خود، کیسه بزرگ و سفیدی را که درآن گندم،جو،خرده برنج خام، ارزنِ ویاعدس خام برای تغذیه کبوتران داشت، بدست میگرفت
و چندین مشت ازآنرا درسمت دیگرحیاط پخش میکرد تا کبوتران را هم تغذیه کرده باشد و هم ازنزدیکی به ما دورکرده باشدوسپس درکنار من نشست تا ناهار بخورد.


طولی نکشید که کبوتران همه دانه های خشک و خام را خوردند و باز به ما نزدیک شدند، من برای دورکردن کبوتران و فرصت بیشتری به «بیژن» دادن که همچنان به خوردن غذای خودبپردازد و مجبورنباشد کبوتران رابازهم ازهمان دانه های خام تغذیه کند، چندقاشق از(برنج پخته) پلوی بشقاب خودم را درسمتی دورترریختم،

ابتدا کبوتران به سرعت به سمت آن پلوهای ریخته شده رفتند ولی با کمال تعجب دیدیم که بدون اینکه آنها را بخورند،به سرعت بازگشتند،و پلوها دست نخورده روی زمین ماندند، و موجب ریشخند برادران(3)وخواهران(2)گردید و خطاب به من گفتند، («نمکو»!اسمی که در دوران کودکی من را مینامیدندوآنهم دلیلی داشت) خودت باید پلوهای ریخته شده را جمع کنی !!
، طفلی بیژن هم غذاخوردن خودرا رها کرد و باز به آنها دانه های خام داد.

این بی اعتنائی کبوتران از خوردن پلوی پخته که ما انسان ها میخوریم!! برایم سخت گران آمد و متعجبم کرد!! که آیادر این کارآنها حکمتی نهفته است که ماانسانها ازآن بی خبریم؟

ولی زود بیادم آمد که مرغهای زیادی را دیده بودم که نان یا پلو هم میخوردند، و باز بخودم جواب میدادم که بله درسته که آنها نان یا پلو میخورند، ولی آنها بااینکه بال دارند ولی مثل کبوترهای «بیژن» ورزیده و دورپروازو اوج گیرنیستند ! واین تفاوت رادر نحوه تغذیه آنها میدیدم





روح کنجکاوی من، فکر من رابه این بی اعتنائی کبوتران مشغول داشت ونقشه ای به مغزم خطورکرد، وقتی که اعضای خانواده و مخصوصا بیژن، به اتاقها باز گشتند، من به بهانه جمع کردن همه آن پلوهائی که کبوتران نخورده بودندو مرا پیش خواهرو برادران بورساخته بودند،



دریک حمله غافل گیرنده دوتا کبوتر را گرفتم و با خود به یکی از زیرزمین های خانه بردم، و دریک پیت حلب خالی روغن که ابعادی حدودیک متر دریک متر داشت، زندانی کردم و قسمت بازآن حلب را روبه دیوارگذاشتم که امکان فرار برای کبوتران نباشدوبرای اینکه این بیچاره ها درآنجا هواهم داشته باشند سه سوراخ گشاد درپشت آن درست کردم



و از همان پلوهای جمع شده و نیز پلوهای مانده خودم دریک ظرف کوچک ریختم و همچنین ظرفی هم از آب درآن زندان کوچک که حالا به خانه آن دوکبوتربخت بر گشته تبدیل شده بود گذاشتم،و به آنها گفتم اگرشما لجبازید من از شما لجباز ترم ،
اینقدر گرسنگی را به شما تحمیل میکنم تا شما هم مثل ما تن به خوردن همین پلوهای پخته بدهید که در دهان ما خوشمزه است ولی شما بی اعتنائی کردید. !!



چندساعتی گذشت که من مجددا به زیرزمین رفتم و از آن سوراخ ها وضع کبوتران زندانی را بررسی نمودم،

آنها همچنان درگوشه ای دور از ظرفهای پلو و آب قرار داشتندوهیچ نخورده بودند،گوئی حتی بوی آن هم آزارشان میداد که دورترایستاده بودند!! خلاصه اینکه پس از چندبارسرکشی و مقاومت و بی اعتنائی از خوردن،بالاخره درنوبت چندم از سرکشی، متوجه شدم که این نگون بختان برخلاف میل خود و بدلیل گرسنگی زیاد، بناچاراعتصاب غذای خودراشکسته اند و با بی میلی پلوهارا نوک میزنندو میخورند.



این کاررا تا حدود 14روزو شاید هم کمترادامه دادم و همیشه پلو و آب برایشون می گذاشتم، چنین به نظر میرسید که در نوبتهای بعدی بی اعتنائی آنها کمتر شده بود و عادت نموده بودند

خوشبختانه برادرم پس از چندبار جستجوی برای پیداکردن کبوترهای غایب که آنها را باسم میشناخت!! به این نتیجه رسید که پروز دور کرده اند و پس از چند روز بازخواهندگشت، چنانچه بارها اتفاق افتاده بود .



من پس از حدود 14روز،درفرصتی که «بیژن» درخانه نبود، آن دوکبوتران زندانی را از توی آن پیت حلب و زیرزمین بیرون آوردم تا ببینم چه تغییری کرده اند.



اولین تغییر بزرگی که پیداکرده بودند و بسیار محسوس بود، هردوخیلی چاق شده بودند، اما چاقی آنها بیقواره بود،(حالا میدانم چرا بیقواره چاق شده بودند، بعلت بی حرکتی و ثابت بودن بود) حس میکردم که سینه های بسیاربزرگی پیدا کرده بودند، و پاها و رانهای باریک


آنها را در حیاط خانه رها کردم لیکن مثل جوجه هائی که تازه ازتخم درآمده باشند، سینه ها راروی زمین میکشیدند و پا ها را نمی توانستند روی زمین درست ستون کنند که سینه روی زمین کشیده نشود، فکرمیکنم پاها قدرت کافی نداشتند و اصولا حس میکردم که کبوتران میلرزیدندو مریض شده بودند،این از همان کبوترانی بودندکه ساعتهای متمادی درآسمان پروازمیکردند


وآنقدراوج میگرفتند که با چشم عادی دیده نمیشدند (خوب یادم می آید که گاهگاهی بیژن تشت بزرگی را درپشت بام پر از آب میکرد تا در آب نگاه کند و آب حالت دوربین را پیدا میکرد و کبوتران اوج گرفته که بطور معمول دیده نمیشدند، در لحظاتی تصویرشان درآبهای آن تشت دیده میشد)حالا مریض شده اند


و نه فقط ورزیده نیستند بلکه قادر بر راه رفتن عادی هم نبودند، من برای آزمایش یکی از آنها خواستم پرواز دهم ولی آن بیچاره مثل سنگ و بدون بال زدن موثر، با سینه به زمین پرت شد! این یک حادثه عجیبی بود، که این برنج پخته( پلو ها) با انها چه کرده است!!.


درهمسایگی ما یک زن وشوهر پیر زندگی میکردند که ما بچه های محل مانند نوه اشان به آنها آبابا و بی بی میگفتیم، آنها بکمک عصا راه میرفتند ودید کم سوئی داشتندو همیشه من را صدا میکردند که کاری براشون انجام دهم، دست آنها را می گرفتم تا ازروی جوب آب، ویاازراههای بلندیاپست ردکنم، یابه سمتی که می خواستند، نگاه میکردم و به سئوالشان پاسخ میدادم،


درآن دوران کودکی و تخیلات بچگانه، آنها را با این کبوتران مقایسه میکردم که نکند چون در این سالهای دراز، پلو، خورده اند،!! پس حالا ناتوان شده اند؟!! و بکمک عصا می ایستند؟ و چشمانشان کم سو شده است؟، درآن روز هرگز فکرنمیکردم که این اندیشه های کودکانه و این تحلیل و تفسیر عجیب و غریب و غیرعادی، در 22سالگی مرا از بیماری هولنک که همه متخصصین دنیا در درمانم عاجز مانده باشند،از مرگ قطعی نجات میدهد؟!!.



اینگونه تفکر ازآن تاریخ درمن جمع میشد، که در پلو(برنج پخته) و بعدها در همه غذاهای پخته، شاید ملکولهای فاسد کننده بدن باید وجودداشته باشد که ما انسانها را در درازمدت ناتوان و مریض میکند؟ یکی را زودتر و دیگری را دیرتر ازپا درمیاورد؟ خدا که برای مخلوقات خودش بیماری نمیفرستد؟ حیوانات جنگل تا درمنطقه طبیعی و سرسبزخودو در جنگل هسنتدهمه سالم و ورزیده هستند ولی وقتی درمحیط ما انسانها می آیند و با غذاهای سمی و شیمیائی (یعنی علمی !) پرورش ومی یابند


و دامداران متخصص با آمپولهای سمی از آنها مواظبت !! میکنندو تغذیه مینمایند،ازنوع جنگلی خودشان ضعیف تروغیرورزیده تر و حتی مریضتر میشوند!!وجسارت و تیزروی نوع جنگلی خودراندارندکه از دکتر و دارو دورهستند و تغذیه طبیعی و بدون شیمیائی میکنند.



پدرم دوجلدکتاب شاهنامه داشت که چاپ سنگی بود و گفته بوده که باسفارش از هندوستان آورده است و به آن خیلی افتخار میکرد که چون کتابی اصیل بوده و ازروی نسخه های شاهنامه های اصلی که پارسیان درموقع حمله اعراب به ایران، با خود به هندوستان برده بودند و بعدها(یعنی حدود300سال بعدازحمله عربان) یعقوب لیث صفاری برای اولین بارنسخه هائی(شاهنامه واقعی فقط درباره شاهان نبوده بلکه انواع علوم ازپزشکی تا معماری تا نجوم و ریاضی و روابط اجتماعی و غیره و غیره را


داشته و یک (فرهنگ واطلاعات و تاریخ عمومی)دایرتالمعاریف بسیار بیمانندی بوده است که با ابتکار شاهپوراول(شاهپور ذوالکتاف که عربان دزد را که به خاک ایران تجاور میکردند کتف آنهارا سوراخ میکرد و بهم می بست تا عبرتی شود سایر عربهای دزد) به جمع آوری و نگهداری آن پرداخته شده بود و چندین شاهنشاه این هدف بزرگ جمع آوری همه علوم عصر را یکجا در یک مخزن علمی ادامه دادند تا در زمان انوشیروان عادل کار جمع آوری با موفقیت بپایان میرسد


و فهرست بندی میشود،گفته میشود که گاهی اسب سواران تیزروشاهنشاهی صدها کیلومتر طی طریق میکردند تا مطلب معینی را از گوشه جهان برای تکمیل کار شاهنامه یا خدای نامه را فراهم کنند) این شاهنامه را که در اصل بصورت نثربوده به ایران بازمیگرداند و حدود صدسال بعد حکیم ابولقاسم فرودسی طوسی (قسمتهائی از آنرا با انگیزه بیداری ایرانیان و شناخت اصل و نسب خویش و بیرون آوردنشان از تحقیر عربان به نظم میکشاند، زیرا این داستانهای شیرین را ایرانیان فریخته سینه به سینه نقل میکردند


و به آن مباهات داشتند،و سلطان محمود غزنوی را هم به آن سمت کشیده شد تا جائیکه شجره نامه ای از خود منتشر کرد که او خودرا از فرزندان کوروش بزرگ قلمدادمیکرد، و درآن زمان کار درشاهنامه یک نیاز ملی و یک خواست همگانی شده بود) آنرا به نظم درمی آورد(وبعدمرشدها ونقال ها این هدف سیاسی را دنبال میکنند که بحث بزرگ و شیرینی دارد) و باز پارسیان با اختراع چاپ، که اول چاپ ها چاپ سنگی بود، این نظم فردوسی (که فقط قسمت حماسی شاهنامه اصلی را به نظم درآورده بود را)رادرهندوستان به چاپ می رسانند،


روی کاغذهای کلفت و بزرک باانداره چندین برابر کاغذاهای معمولی حالا معروف به آ4)و پدر چنین شاهنامه ای را تهیه کرده بود و از بس آنها بزرگ و سنگین، وحجیم بودند بطور ایستاده، هرکدام(دوجلد بودند) یک طاقچه پهن اتاق 5دری خانه مارا پوشانده بود که متاسفانه درجنگ پوچ ایران وعراق همراه با کلیه وسایل منزل ما ازدست رفتند) آن شاهنامه اصیلی بودو در تاقچه های اتاق 5دری قرارداشت،
وازقرار معلوم «بیژن» خاطره زیادی ازشاهنامه خوانی پدر بیادداشت، وگویا مکرراورا به محافل و قهوه خانه هائی هم میبرده


که شاهنامه خانی دربرنامه داشتند بطوری که برایم تعریف میکرد مطالب مرشد را ازپیش میدانسته چون قبلا پدر برای او خوانده بوده، متاسفانه پدرم درسن خیلی جوان مرحوم شده بودند و من فقط 7سال داشتم و او خیلی کمتر از50 سال که ایشان به رحمت ایزدی پیوستند،
بیژن به تقلید از پدر شاهنامه را با آب و تاب می خواندو احساس پهلونی به او دست میداد، ما با شاهنامه همدم شدیم و وقتی کمی سواد خواندن پیدا کردم آنها راکه بسیار هم سنگین بودند با احتیاط برمیداشتم


و می خواندم (خوشبختانه میزک مخصوص داشت که نگاه کردن به آن و ورق زدن آنرا برای من آسان میکرد چون آن میزک ازدوتخته چوب بسیار پهن ساخته شده بود که بشکلX ضربدر قرارداشت و شاهنامه را درآن قرار میدادم و میخواندم



در اوایل شاهنامه آنجا که از شاهنشاهی «هوشنگ» میگوید، این بیت جلب نظرم کرد که :
           از آن پیش کاین کارها شد بسیج
            نبدخوردنی ها، بجز «میوه» هیچ

درزمان هوشنگ که کم کم زراعت یاد میگرفتندمردم هیچ خوردنی نداشتندمگر میوه!



پس این رسم پخت و پز از ابتدا با انسانها نبوده است، و مردم میوه خوار بودند، و باز بیشتر خواندم و این نکته هم یافتم که اصولا کشف چگونگی مهار و به زیرفرمان درآورن «آتش» خیلی خیلی بعد از ظاهر شدن انسان برروی زمین بوده است و لاجرم خیلی از زمانها انسانها بدون کمک آتش که هنوز مهار شدنش کشف نشده بود تغذیه میکردند
(منظور ازمهارشدن آتش یعنی بدانند که چطوری آنرا به موقع خاموش کنند و چطور بتوانند آنرا روشن کنند بلکه آتش همواره برحسب تصادف،حادث میشد


و چون راه خاموش کردن و مبارزه با آنرا نمیدانستند آنقدر میسوزاند و تخریب میکرد و مردم با وحشت فرار میکردند و شاید صدها نفر را هم میکشت تا بالاخره همه را فراری میداد و خودش هم برحسب تصادف خاموش میشد چون اگر به آستین کسی شعله میرسید، او فقط فرار میکرد و شعله را شعله ورتر میکردتا که کشته میشد و سایرین هم از او دوری میکردند و فرار میکردند کسی راه خاموش کردنش را بلد نبود).


حتی در همین زمانها با همه تجهیزلت اختراع شده وقتی جنگلهای کالیفرنیای امریکا آتش میگیرد چندین هفته مهارکردنش و خاموش نمودنش بطول می انجامد تصورش را کنید که در آن زمانها مبارزه با این پدیده محال مینمود.


آتش یا بهتر بگویم حریق های ناخواسته همیشه بوده و انسانهای اولیه همواره از این پدیده وحشت میکردند چون همچون آژدها همه چیز را میخورده و میسوزانده، و انسانها همواره از حریق و آتش فرارمیکردند تا زمان پادشاهی دانشمندبزرگ و پیغمبر عصر «هوشنگ» که با علم خدادادی خود متوجه شد که این پدیده(آتش) را هم میتوان به زیرفرمان خود درآوردو به مردم یاد داد که چگونه


میشود از آتش نترسید و چکار کنند که آتش به آنها آسیبی نرساند و ازآتش درراههای سودمند روشنائی و گرما بخشی استفاده کرد. و این آموزش را، بشر مدیون « هوشنگ » است



و به میمنت این کشف بزرگ و آگاهی از راز مهارکردن آتش و تعلیم آن به مردم، آنرروز را جشن گرفتند و نام «سده» بدان دادند.



و چون نحوه پدید آوردن آتش را بلد نبودند، نگهداری ازآتش که مبادا خاموش شود، یکی از شغل های بسیار نیکو و خدمت به خلق شد، و برای این منظور جایگاهای معیینی میساختند و نگهبانانی بر مواظبت آتش می گماشتند و وظیفه این نگهبانان این بود تا مکررهیزم فراهم کنند و ازخاموش شدن آتش جلوگیری کنندچه اگر خاموش میشد راه دوباره روشن کردنش را نمیدانستندو کم کم خاموش شدن آتش برابرشد با کفران نعمت ایزد، و ستوده نبود.



این یک تحول بسیاربزرگی بود که شب های تاریک را میتوانستند درکنارآتشی که دیگر ترسناک نبود جمع شوند و شادی کنند.



          
یکی جشن کرد آنشب و باده خورد            «سده» نام آن جشن فرخنده کرد



زهوشنگ ماند این«سده» یادگار           بسی باد چون او دگر شهریار
(برای دانستن بیشتر دراین زمینه که درصفحه ی دنباله است ،لطفا بدنباله روی ادامه مطلب که درزیراست کلیک کنید)


و این ها را نشانه های واضحی میدیدم که پدران ما،پخته خوار و مرده خوار نبودند.



تا اینکه شاهنامه میگوید رسم پلیدخورشت ساختن از گوشت حیوانات را ابتدا «ابلیس» به «ضحاک» یادداد، که در شاهنامه « ضحاک» یا همان«ده هاک» که به معنی «دارنده ده عیب» است سمبل پدیده ی بد و نماد بدی است، ازجمله ده عیبی که به اونسبت میدادند یکی کوتاهی قد و دیگری حیوان خواری او(پخته خواری در ردیف عیب محسوب میشد)و


پدرکشتگی، چون پدرخودراکشت و رئیس طایفه خود شدو عیب های دیگر،رسم کردندو از پیروان اولیه «پخته خواری» یا به تعبیر من «مرده خواری» را دو نماد پلیدی و اهریمنی یعنی «ابلیس» و «ضحاک» بنا نهادند.
تا آن موقع مردم



           جز از «رستنی ها» نخوردند چیز             ز هرچ از زمین سربرآورد نیز (هرچیزی که اززمین سربرمی آورد(طبیعی خواری و زنده خواری میکردند) میخوردند)



          پس «اهریمن» بدکنش رای کرد            بدل کشتن جانور جای کرد



           زهرگونه از مرغ و از چارپای             خورشت کرد و آورد یک یک بجای



پس ضحاک پخته خواری را شروع کرد و بسی مردم عمل اورا درآن روزگاران تقبیح میکردند و ناپسند میدانستند.



ما میدانیم که نیاکان ما همه عمری دراز داشتند تا جائیکه گفته شده رستم درچهارصدوپنجاه سالگی آنهم در اثر یک توطئه کشته میشود، و فریدون حدود پانصدسال عمرکرده ونوح نبی نهصد 900سال عمر کرده و غیره
پس انحراف بشر به رسم پخت وپزیک عادت و اعتیاد است، مثل اعتیاد مردم به سیگار یا انواع افیون های دیگر!!.



یعنی بطورناخودآگاه پدران و مادران فرزندان خود را بتدریج به غذاهای پخته معتاد میکنند، همانطور که پدرومادرخودشان هم با آنها کرده بودند، و من دیدم بچه های شیرخواری که سرخودرا از خوردن غذای پخته برمیگرداندو این طفلان معصوم که دارای سلولهای تمیز و حساسی هستند، چشم و ابروی خودرا چنان در می آورند که گوئی زهرمار را مزه کرده اند،و سر را ازدسترسی مادر


می پیچانندو مادر با شکلک درآوردن و گول زدن بچه آنرا به زور به حلقش میریزد و بخوردش میدهد!!و او چندبار با زبان غذای پخته را بیرونش میکنند و باز مادر از دورلبش جمع میکنند و دوباره بحلقش میریزد، خوب، تصور کنید بچه شیرخواره که قدرت بیان ندارد تا فریاد بزند مادر این تفاله ها که به حلقم میکنید دردهان من مزه سم میدهد اگر تو معتادی و این تشخیص را


نداری، لطفا من را هم مثل خودت معتاد به این کثافات نکنید!! همانطور که دود سیگار را اگر پیش کسی که به سیگار عادت نداره ببرید، سم آنرا میتواند حس کند ولی یک سیگاری چنین حسی ندارد بلکه از دود هم استقبال مینماید، حال این بچه شیرخوار تا چندسال میتواند آن حس تشخیص خوب خود را حفظ کند؟ بک سال؟ دوسال؟ سه سال؟ بالاخره به مرده خواری و جسدخواری و


پخته خواری عادتش میدهند و به پخته خواری ناخواسته کشیده میشود و وقتی به سن حرف زدن رسید 4 یا 5سالگی که میتواند با پدر و مادر ارتباط زبانی داشته باشد دیگرمتاسفانه معتادکامل شده است و نمیتواند تشخیص قبلی را داشته باشد، بعلاوه وقتی می بیند همه اطرافیان هم مثل خودش معتادند، غلط بودن این رسم تحمیلی بر انسانها پوشیده میماند تا به امروز ما رسیده است


که فقط من متوجه شده ام که از همه مخلوقات خدا فقط ما انسانها هستیم که غذای خود را برآتش میبریم و بعد میخوریم و هیچ حیوان دیگری چنین نکرده است درحالیکه همه موجودات خدا بطور مشترک به آب و هوا و غذا محتاج هستیم و هنوز در دو مورد آن مثلا آب و هوا با سایرمخلوقات خدا یکسان هستیم اما فقط این غذا است که ما انسانهادرآتش و در درجات مختلف غذائیت آنراازبین


میبریم و میکشیم و بعد میخوریم !!!و فقط دربین ما انسانها هم انواع و اقسام بیماری ها پدیدار شده است و البته برخی از پرندگان و حیوانات زبان بسته که درتمدن ما انسانهاآلوده میشوندو تغذیه میکنند یا با داروهای دانشمندان !! ما سروکار پیدا کرده اند هم مریض میشوند!!والبته هنوز هم کمتر و محدودتر از ما انسانها و انواع حیواناتی که درجنگل های بکر و طبیعی زندگی میکنند، مریضی ندارند و سالم و ورزیده هستند مثل کبوترهای بیژن و بهتر از انها هستند


در «قران کریم» هم میخوانیم که فرموده است « شکم های خودرا گورستان پرندگان و حیوانات نکنید».
و هرسال یک ماه را به روزه داری و پاکسازی تن خویش اختصاص داده است،
و نیز در همه ادیان روزهائی را به نخوردن و روزه گرفتن تاکید دارندکه آن هم به پاکسازی تن می انجامد.



مسیحیان هم (هرچندکه رعایت نمیکنند)باید که 40روز درسال را گوشتخواری نکنند و حیوانی را نخورند و کلمه«کارناوال» که ایتالیائی است یعنی نخوردن گوشت، و این رسم جشن و پای کوبی و شادی کردن


کارناوال شادی
را به این دلیل قبل از شروع 40روز روزه داری میگرفتند تا در40روزآینده که خودرا از گوشت خوردن محروم میکنند چند روزقبل ازآنرا خوب خورده باشند، ولی حالا نواده گان آنها، اصل رسم روزه داری را فراموش کرده اند و فقط پایکوبی ورقص و خوردن غذاها قبل از شروع روزه داری که زیاد هم دینی نیست میپردازند(البته نه همه نوع مسیحی ها)



با این پشتوانه و جمع آوری تاریخچه پخته خواری و تفکرات زیاد دراین راه، یکباره مشکل لاعلاج کلیه های فاسد هم برایم پدیدآمد.





----------------------------------------------------------------
دنباله«کشف مهارآتش»
شب آمد برافروخت آتش چو کوه
همان شاه در گرد او با گروه

یکی جشن کرد آن شب و باده خورد
سده نام آن جشن فرخنده کرد


ز هوشنگ ماند سده یادگار
بسی باد چون او دگر شهریار


کز آباد کردن جهان شاد کرد
جهانی به نیکی ازو یاد کرد


برای روشن نگهداشتن آتش، درمناسب ترین نقطه، محوطه ای میساختندودرآن اتش را محافظت میکردندومامورانی رابه پاسداری ونگهبانی ازآن میگماردندو این شغل که خدمت به خلق بود بسیار مقدس گشت و این هیچ ارتباطی به دین زردتشت نداردبلکه سالیان دراز قبل از زردتشت درایران و جهان پاسداری ازآتش به منظورخدمت به روشنائی و گرمابخشی به خانواده ها،



مرسوم بود،است و اینکه دانشمندان غربی دربازدیدازآتشکده ها درحیرت هستند که مردم ایران باستان چگونه دراین مکانها به نیایش میپرداختند چون هیچگونه آثاری برای نیایش نمی دیدند یا مشابهتی در این مکانهای آتشگاه نمی یافتند،
جواب آنها این است که اصلا نیایشی درکارنبوده است،
واین اشتباه دانشمندان غرب براین اساس است که آنها با برداشتشان از گاوپرستی هندوان یا بت پرستی عربان،
فکرمیکردند که مواظبت ازآتش ایرانیان،ارتباطی با ستایش هم داشته که درتعقیب شواهدی میگشتند و پیدا نمی کردند،



ایرانیان هرگزآتش پرست نبوده وایرانیان اولین گروه شهرنشین بودند و تمدن شهرنشینی و باهم زیستن را به جهانیان آموختندوفوانین اجتماعی والائی را بین خودمرعات میکردند وخداپرستی ازایرانیان به سایرنقاط جهان راه یافت، هرگزآتش را جزفروغی ایزدی(به معنای امروزی ما نعمتی خداوندی)بیشتر نمی دانستندهمین،



داشتن آتشکده که به آن منظورکه اشاره شد(جلوگیری ازخاموش شدن آتش)هیچ مغایرتی هم با یزدان پرستی ایرانیان ندارد چون مردم هروقت اراده می کردندمیتوانستند شعله ای از آن آتش (که هوشنگ به آنها تعلیم داده بود که اگر راه برخورد با آن را بدانیداین آتش، خطرناک و ترسنده و سوزنده و کشنده نیست، ازآن فرارنکنید،


بلکه این یک فروغ (هدیه و نعمت الهی است)ایزدیست، که پروردگارما به ما هدیه داده تا از مزایای مثبت آن استفاده ببریم و باید که شکرنعمت کنیم و این فروغ ایزدی رانگهبان و پاسداریم تا همواره امکان بهره برداری ازآن برای همه میسر باشد، و از این رو شغل نگهبانی از آتش که به تعلیم هوشنگ، نعمت خداوندی است، شغلی مقدس و خدمت به خلق برابر با طاعت خداوندی است به به این ماموران نگهبان آتش « پریست Priest » میگفتندکه حالا همین کلمه درغرب به کشیش میگویند، که اگر درفرهنگ لغتهای دقیق مراجعه کنیدازجمله


معانی فراوانی که حالا پیداکرده این را هم قید میکنند که نگهبان شمع های روشن مکانهای مقدس،
وبه وضوح ردپای این لغت که خواستگاه آن ایران است معلوم میگردد،و ما هنوز هم درفارسی ازلغت ترکیبی آن استفاده میکنیم بشکل «سرپرست» یعنی رئیس و مقام بالای کسانی که از کارمعینی نگهبانی و مواظبت و دفاع میکند یا میهن پرست کسی که از کشور خود دفاع میکند،این کلمه با نیایش فرق دارد و مردم کم دانش و شاید مغرض،اشتباها آنها را معادل هم میگویند، نوع دیگراین لغت پرستار است که باز به کسی گفته میشود که


از کسی مراقبت و نگهداری میکند،و خیلی مثالهای دیگر، و باز ازهمین ریشه میرسیم به «پرزیدنت » که سرپرستی و مراقبت کشوری را میکندو غیره که بحث زیادی میطلبد و همه آنهاازفرهنگ غنی و بالنده ایران به جهان راه یافته است،
نه فقط تقدس آتش و جشن «سده»ارتباطی به ستایش ویادین زردتشت ندارد،
حتی چهارشنبه سوری و عیدنوروز و سیزده بدر و جشن آب و جشن های دیگر هم هیچکدام به دین زردشت ارتباط نداردوهمه این ها از قبل از ظهورحضرت زردتشت درایران باستان بوده و همه آنها اعیادملی ایرانیان و نیزاقوام


عضو فدراتیوی ایران باستان ودوران باستان گردیده است و حضرت زردتشت که خود ایرانی بود،
وضدیت بی جا با آن نکرده است همین و بس، با این رسم خوب ایرانیان ضدیت نکرده است چون اوهم پیرو و مبلغ آزادی عقیده و رسم و رسوم وخواسته مردم بود).
ضدیت باسنتهای ملی ایرانی نه فقط خدمتی به دین اسلام نیست،
بلکه نفاق شدیددربین پیروانش بدنبال خواهد داشت، و ایرانیان را دلسرد و بهانه های نشاط آوری را کم، وآزادی را محدودکردن ضعف و سستی و تاریک اندیشی حاکمان را میرساند،که مشروعیت حکومت دراذهان محو میگردد.



مردم هروقت اراده میکردندمیتوانستندشعله ای ازآنرا به خانه و کاشانه خود ببرند و درآنجا هم روشنائی و گرما را منتقل کنندوپس از رفع نیازآنراخاموش کنند(خاموش کردن آتش را از هوشنگ آموخته بودند،و همواره میتوانستند شعله ای ازآنرا ازآتشکده شهرتهیه کنند،
درکتب باستان هست که وقتی آتشکده اصفهان دراثربرف و باران به خاموشی گرائید و مردم اصفهان از این بابت درمحرومیت وسختی قرارگرفتند،
مسئولین آتشکده(پریست آتشکده) به اهمال و سستی متهم گردیدند وسزاوار سرزنش شدند،
و با چه زحمت و مشقت که چندسال بطول کشیده است تا شعله ای از آتش آتشکده ای از یزد برگرفتند و به شهر خودآوردند و اینبار بادقت بیشتری ازآن مواظبت نمودند.



و نیز مردم درشبها بدور شعله های آتش جمع میشدند و آنجا مرکز شهر میشده وتفریح میکردند و ورزش میکردند و همه گونه هنرنمائی ها دربرابر این آتش (که اسم مقدس پیدا کرده بود)میکردند،
و این رسم بسیارهیجان آور و کشف بزرگ زمان به سرعت به شهرهای دیگرمنتقل شد و در همه جا جایگاههای محافظت از شعله آتش مرسوم گردید



و درمقابل ان به ورزش و برگزاری مسابقات می پرداختند،
درهمین راستا، آتشی که در آذربایجان و گویا دراطراف شهر باکو برپاکرده بودند تقدس شگرفتری پیدا کرد چون به هیزم نیازنداشت و همیشه روشن بودو از عجایب جهان باستان شده بود و شهرت جهانی یافته بود(بامعلومات امروزی ما چنین می نماید که شعله آتش محافظت شده آنها بامعدن گاز زیرزمینی برخوردپیدا کرده بود،
و همین وضع هم درشهر سز شهری که حالا بنام مسجدسلیمان نامیده میشود و درخوزستان است


پدیدار شده بود و آتشکده ای در آن جایگاه مقدس ساختند که هرگز خاموش نمیشدو شعله آتش جاودانه داشت بر بالای کوهی بلند قرارداشت،
درموقع حمله عربان، مردم شهر سز برای اینکه آن محل مقدس نابود نشود نام آنجایگاه را بازرنگی (کلیک کنید)«مسجد سلیمان» گذاشتند تا از تخریب آن جلوگیری کرده باشند،کم کم اسم اصلی شهر یعنی سز فراموش شد و همین مسجدسلیمان جانشین اسم سز گردید یعنی این خوزستانی ها همه اصیل ایرانی و ضدعرب هم بوده و هستند و پراکندگی انها تا بغداد که پایتخت ما ایرانیان تا قبل ازحمله عرب بوده و


نجف و کربلا بوده وهمه دراین مناطق ایرانی نشین بوده وهست وفقط این اواخر یعنی درجنگ بین الملل اول و توسط وتشویق و ترغیب انگلیسی ها یک طایفه محدود(دوهزارنفری)عرب مزدور و مطیع خودرا(انگلیسی ها) ازعربستان به این منطقه عراق کوچ دادندوحکومت وقت آنجا را بدست آنها سپردند تا همیشه مطیع خودشان بمانند(چون دراقلیت هستند و همواره به حمایت و حضور انگلیسی ها نیارمند باشند) وهرگزوتاحالاهم اکثریت پیدا نکردندو نمیکنند حتی کلمه عراق خودش یک کلمه ایرانی است و ازخیلی قبل(ازتشکیل این کشورجعلی وبادسیسه انگلیسی ها)


به ناحیه بزرگی که تا اصفهان و همدان و همه عراق فعلی کشیده میشد اتلاق میشد و درشعرحافظ هم آمده است،وتغییرزبان دلیل عدم ایرانیت انها نیست، کمااینکه روزگاری تمام ایران هم به عربی تکلم میکردندتک تک شهرهای ایران و بویژه خوزستان سابقه مبارزاتی ضدعربان (ضدخارجیان)را دارد مثلا اسم خرمشهر درخوزستان هم از اسم سرداربزرگ ایران بابک خرم دین گرفته شده به معنی «خرمدین شهر» بخوانید و عربی آن « محمره » بوده است یعنی « سرخ محل » یا محله « سرخپوشان » چون آنجا یکی ازپادگانهای بزرگ طرفداران بابک خرمدین بود که همه سرخ جامه


میپوشیدندودرایران آنزمان « محمره » های زیادی درنقاط مختلف ایران با همین نام بودکه حضورطرفداران بابک خرمدین منظور بوده است و نه فقط عراق همه ایرانی نشین وغیرعرب است بلکه سوریه و اردن و لبنان و مصرهم دراصل عرب نیستند وفقط عرب زبانند.
همچنین درموقع حمله اسکندربه ایران، سربازان همراه او هرکدام با عشق و آرزوهائی به ایران می آمدند، مثلا فیلثاغورث درجوانی (که بعدهایکی ازدانشمندان بزرگی شد)برای آموختن دانش ریاضی ایرانیان آمدودربازگشت درباغ خود در آتن به مردم هندسه که آموخته بود


یاد میداد و ان باغ را«اکادمی» نام گذاری کرده بود و،
عده ای هم برای زیارت یکی از عجایب آن عصرآمدند که چطورآتشی است که سالیان دراز و بدون نگهبانی و مراقبت، روشن و شعله ورمانده است،
و مردم دربرابر شعله های آن در باکو(آذربایجان) به ورزش میپردازند و کم کم شایع شده بود که نیروی پهلوانان هم ناشی از همین آتش های مقدس است،



برخی از این سربازان اسکندر با هم هم عقیده می شوند و با هم همکاری کردند که شعله ای از این آتش مقدس و معروف و زورآور را به شهرو دهات خودهم ببرندو درآنجا هم این رسم ورزش ایرانیان درمقابل آتش مقدس را مرسوم کنند و درنتیجه با فراهم کردن هیزم زیاد و همکاری گروهی شعله ای از آتش آتشکده باکورا به یونان بردند


و در دهکده خود بنام «آلمپیاد» رساندند و در روشن نگهداشتنش همت گماشتند و درمقابل آن به سبک ایرانیان به ورزش و انجام مسابقات زورآزمائی پرداختند،
و این رسم مسابقات آلمپیادکه درعصرحاضر و از چندین دهه پیش دردنیا مرسوم شده است و بردن آتش مقدس از محل بازی های قبلی به محل بازی های جدید از ان دوران تقلید شده است


خرسند - هلند

بازگشت به مقاله سفرمرگ و کشفی بزرگ

HomePageصفحه اصلی>